شناسهٔ خبر: 221971 - سرویس استان‌ها

روایت حمله هوایی به راهداری نیک‌پی در استان زنجان؛

اینجا اشک هم ماتم می‌گیرد

راهداری زنجان نیم ساعت پس از حمله هوایی رژیم آمریکایی-صهیونی، وقتی از گشت‌زنی محورها بازگشتم، با ویرانه‌ای روبرو شدم، جایی که حالا بوی خون و باروت در آن پیچیده و رفقایم در سکوتی، آخرین درس خدمت را به من آموختند.

اینها حرف‌های صمد کریمی راننده گشت راهداری زنجانرود است که هنوز حمله هوایی به راهداری نیک‌پی را باور ندارد، او ادامه می‌دهد: هنوز خستگی جاده بر تنم بود که پاهایم روی پله‌های ورودی اداره خشک شد. فقط نیم ساعت از یورش نابهنگام دشمن گذشته بود اما انگار در این سی دقیقه زمان هزار سال به جلو پرتاب شده بود. چشمانم می‌دید اما عقلم انکار می‌کرد، همه چیز و همه‌کس تکه‌تکه شده بود، رفقایی که تا همین چند ساعت پیش با هم بودیم حالا دیگر برایم قابل شناسایی نبودند، انگار قیامت زودتر از موعد برپا شده بود.

تکه‌های اجساد را در بغل گرفتم و از خدا خواستم مرا به جایی ببرد که بوی لاشه و خون نباشد اما هر سو که چرخیدم نگاهم دوباره در نگاه نیمه‌باز شهدا گره خورد. پاهایم دیگر یاری نمی‌کرد، در این آشوب سرخ رفقایم آرام خوابیده‌ بودند، همه می‌خندیدند اما در سکوتی که بندبند وجودم را از هم می‌گسست. این چرخه عذاب‌آور میان رفتن و ماندن مدام در سرم می چرخید.

تصویر دیروز مثل فیلمی از پیش چشمم می‌گذرد. مشغول تخلیه آسفالت بودیم که محمد احمدی، همان همکار بامرام و باصفایمان، ناگهان دست از کار کشید. با صدایی که هنوز در گوشم زنگ می‌زند، گفت: صمد ما امروز در همین محل شهید خواهیم شد. امروز نشد، فردا حتما این اتفاق رخ خواهد داد، آن لحظه همه خندیدیم و گفتیم: «محمد، شوخی نکن» اما حالا که به آن قامت از هم پاشیده نگاه می‌کنم، تمام تنم مورمور می‌شود. او می‌دانست، او از رازی خبر داشت که من از درکش عاجز بودم.

در میان این فضای پرنور ایستاده‌ام، اما حفره‌ای تاریک در وجودم دهان باز کرده است. میان این نور و آن تاریکی درونم هیچ سنخیتی نیست. عرق سردی بر پیشانی‌ام نشسته نه از ترس که از احساس شرمی غریب، احساس کوچکی می‌کنم در برابر عظمت این تن‌های بی‌سر. گاهی خیال می‌کنم تکان می‌خورند، انگار هنوز نفس می‌کشند.

من همیشه از دیدن یک جسد واهمه داشتم. فکر می‌کردم اگر روزی با پیکری متلاشی روبرو شوم هفته‌ها کابوس می‌بینم و لب به غذا نمی‌زنم اما امروز، این اجساد مرا به سمت خود می‌کشند. نمی‌توانم چشم از آن‌ها بردارم، آن لبخندهای آتشین هراسم را خاکستر کرده است.

انگار همه این‌هایی که اینجا آرام گرفته‌اند دارند با من حرف می‌زنند. چشمان رفقایم اگرچه بی‌فروغ اما انگار هنوز با مهر به من خیره شده‌اند. ناخودآگاه زانو می‌زنم خاک آغشته به خونشان را برمی‌دارم و سرمه چشمانم می‌کنم دوباره آن لبخندها در وجودم جان می‌گیرند. بلند می‌شوم، دستی برایشان تکان می‌دهم و زیر لب می‌گویم: خوش به حالتان، انگار که هنوز با من هستند اما در جایی بسیار دور در جایی که دیگر نه بوی باروت می‌آید و نه نشانی از این درد و رنج‌های زمینی هست.