به گزارش خبرنگار پایگاه خبری وزارت راه و شهرسازی از استان سمنان، بعضی مأموریتهای خبری، از لحظهای که آغاز میشوند، حس میکنی قرار نیست فقط یک گزارش از آب دربیایند. قرار است چیزی بیشتر از ثبت چند تصویر و چند جمله باشند؛ قرار است تجربهای شوند که تا مدتها در ذهن بماند.بازدید از کارگاه اجرایی آزادراه حرم تا حرم (شهید آیتالله خامنهای) برای من همینگونه بود.
نزدیک به دو هفته بود که تصمیم داشتم به این پروژه بروم. هر روز با خودم میگفتم «این هفته حتماً میروم»، اما هر بار برنامهای پیش میآمد؛ جلسهای، مأموریتی یا خبری که فرصت را میگرفت. تا اینکه صبح پنجشنبه، هشتم مردادماه، دیگر بهانهای باقی نماند. دوربین را برداشتم، باتریها را دوباره چک کردم، کارت حافظه را خالی کردم و راه افتادم؛ مقصد، حدود چهل کیلومتر آنسوتر از سمنان، جایی در امتداد طریقالرضا.
ساعت ۷:۴۰ صبح بود.نمایشگر خودرو، عدد ۳۵ درجه سانتیگراد را نشان میداد؛ دمایی که اگر کسی سمنان را نشناسد، شاید تصور کند مربوط به ظهر یک روز داغ تابستانی است، نه آغاز صبح. اما اینجا، در دل کویر، روزها زودتر از هر جای دیگری گرم میشوند.

جاده آرام بود.نور خورشید تازه بر کویر پهن میشد و سایه کوههای دوردست هنوز روی بخشی از مسیر افتاده بود. سکوتی دلنشین در جاده جریان داشت؛ سکوتی که تنها با صدای عبور خودروها شکسته میشد.در همین مسیر، تلفن همراهم را برداشتم تا اخبار صبح را مرور کنم.تیترها یکی پس از دیگری ظاهر میشدند؛ حمله رژیم تروریستی آمریکا به جنوب کشور و جزیره قشم، شهادت چند تن از غیرنظامیان، تصاویر آوار، دود و مردمی که قربانی خشونت شده بودند.برای چند دقیقه، ذهنم از جاده فاصله گرفت.با خود فکر کردم دنیا چقدر عجیب است؛ در یک نقطه، انسانها با تمام توان برای ویران کردن میجنگند و در نقطهای دیگر، انسانهایی دیگر، با همان جدیت، برای ساختن تلاش میکنند.

همین تضاد، تا پایان سفر از ذهنم بیرون نرفت.آزادراه شهید آیتالله خامنهای، تنها یک مسیر ارتباطی نیست. این محور، بخشی از کریدور ترانزیتی غرب به شرق کشور است؛ شریانی که اقتصاد، حملونقل و تجارت را به هم پیوند میدهد. از سوی دیگر، میلیونها زائر امام رضا(ع)، این مسیر را با نام طریقالرضا میشناسند؛ جادهای که سالهاست آغازگر یکی از معنویترین سفرهای ایرانیان است.با خود فکر میکردم همین مسیری که امروز هنوز ماشینآلات در آن مشغول کارند، چند ماه دیگر شاید محل عبور هزاران خانوادهای باشد که راهی زیارت میشوند.هرچه از سمنان دورتر میشدم، انتظار دیدن نخستین نشانههای پروژه بیشتر میشد.روستاها و شهرهای مسیر یکی پس از دیگری پشت سر گذاشته شدند.وقتی از لاسجرد عبور کردم، ناخودآگاه نگاهم دیگر فقط روی جاده نبود. هر چند ثانیه یک بار افق را نگاه میکردم؛ انگار منتظر بودم اولین ماشین عمرانی از پشت گرد و غبار خودش را نشان دهد.چند دقیقه بعد، انتظارم پایان یافت.ابتدا چند کامیون حامل مصالح،بعد خاکریزهایی که تازه شکل گرفته بودند.اندکی جلوتر، ابری از گرد و غبار که آرام روی آسمان کویر نشسته بود.و بعد، صدای موتور ماشینآلات سنگین؛صدایی که هرچه جلوتر میرفتم، بلندتر و واضحتر میشد.

جالب این بود که کارگاه از همان ابتدای محدوده پروژه آغاز میشد. تصورم این بود که به یک محل مشخص خواهم رسید، اما عملیات عمرانی از کیلومترها قبل آغاز شده بود و در طول مسیر ادامه داشت.در سمت راست، تانکر آب آرام روی بستر خاک حرکت میکرد و مسیر را آبپاشی میکرد.کمی جلوتر، غلتک سنگین با وزن چندین تُن، خاک را لایه به لایه متراکم میکرد.گریدر، با حرکات آرام اما دقیق، سطح مسیر را تسطیح میکرد؛ آنقدر دقیق که گویی با خطکش زمین را اندازه میگرفت.چند کامیون، پشت سر هم در رفتوآمد بودند.در بخش دیگری، جرثقیل عظیمی تیرهای بتنی را بلند کرده بود و گروهی از کارگران با دقت، عملیات نصب را هدایت میکردند.

زیر یکی از پلها، راننده بیل مکانیکی مشغول کار بود. وقتی دوربین را دید، با لبخند دستش را بالا آورد و گفت: «مهندس! از ما هم یه عکس بگیر».در آن لحظه، فهمیدم این پروژه فقط بتن، خاک و فولاد نیست؛ اینجا آدمهایی هستند که دوست دارند سهمشان از ساختن این کشور دیده شود.

هر طرف که نگاه میکردم، حرکتی در جریان بود.نقشهبرداران با دوربینهای دقیق، مسیر را کنترل میکردند.مهندسان از جبههای به جبهه دیگر میرفتند.کارگران، بیوقفه میان ماشینآلات در رفتوآمد بودند.این هشت کیلومتر، این روزها مهمترین بخش پروژه است؛ قطعهای که همه امید دارند تا پایان شهریورماه زیر بار ترافیک برود.

از یکی از مهندسان درباره زمان بهرهبرداری پرسیدم.بدون وقفه گفت:«انشاءالله پایان شهریور، مردم از همین مسیر عبور خواهند کرد».چند دقیقه بعد، مهندس دیگری نیز تقریباً همان جمله را تکرار کرد.اطمینانی که در چهره و کلامشان بود، از جنس شعار نبود؛ از جنس ساعتها حضور در کارگاه و باور به کاری بود که انجام میدادند.در میان کارگران، لهجههای مختلفی شنیده میشد.یکی اهل یاسوج بود، دیگری از خرمآباد آمده بود،چند نفر هم از تهران.
فاصله خانههایشان تا اینجا، صدها کیلومتر بود، اما حالا همه زیر یک آفتاب کار میکردند و یک هدف داشتند؛ ساختن جادهای که شاید خودشان تنها چند بار از آن عبور کنند، اما نسلهای بعدی سالها از آن استفاده خواهند کرد.

در تمام مدتی که در کارگاه بودم، خودروها از مسیر قدیم عبور میکردند.بارها صدای بوقشان بلند شد.شاید هیچوقت نفهمم دلیل واقعی آن بوقها چه بود، اما برای من، هر بوق شبیه یک «خسته نباشید» بود؛ تشویقی بیکلام برای مردانی که زیر آفتاب، آینده این مسیر را میساختند.نزدیک ساعت ده صبح، گرما دیگر کاملاً خودش را نشان داده بود.دمای هوا به ۴۰ درجه سانتیگراد نزدیک میشد.عرق از زیر کلاه ایمنی کارگران روی صورتشان جاری بود.لباسهایشان از گرد و خاک پوشیده شده بود.اما هیچکس سرعتش را کم نمیکرد.جرثقیل همچنان تیر بعدی را بلند میکرد.غلتک همچنان مسیر را میکوبید.گریدر همچنان خاک را تنظیم میکرد، بیل مکانیکی همچنان زمین را میشکافت و نقشهبرداران همچنان پشت دوربینهایشان ایستاده بودند.برای آنها، انگار ساعت، گرما و خستگی معنا نداشت.

آنچه معنا داشت، وعدهای بود که بارها از زبانشان شنیدم؛ انشاءالله پایان شهریور.وقتی از کارگاه خارج شدم، یک بار دیگر به مسیر پشت سرم نگاه کردم.به ماشینآلاتی که همچنان مشغول کار بودند.به گرد و غباری که هنوز در آسمان دیده میشد.به صدای موتورهایی که لحظهای خاموش نمیشدندو دوباره خبرهای صبح را به یاد آوردم.در جایی از جهان، عدهای با جنگ، آینده ملتها را ویران میکنند و اینجا در دل کویر سمنان، مردانی گمنام، آینده را با خاک، بتن، فولاد و امید میسازند.شاید توسعه، پیش از آنکه در نقشهها و گزارشها نوشته شود، در همین صحنهها معنا پیدا میکند؛ در دستان کارگری که از تو فقط یک عکس یادگاری میخواهد، در مهندسی که با اطمینان از پایان شهریور سخن میگوید و در صدای بوق رانندگانی که هنگام عبور، بیآنکه توقف کنند، خستهنباشیدی کوتاه برای سازندگان «طریقالرضا» میفرستند.
شاید نام همه این آدمها در جایی ثبت نشود، اما هر خودرویی که در آینده از این مسیر عبور کند، از روی ردِ تلاش همان دستهایی خواهد گذشت که امروز، زیر آفتاب سوزان کویر، بیادعا مشغول ساختن ایراناند.
