شناسهٔ خبر: 221554 - سرویس استان‌ها
نسخه قابل چاپ

روایت عروج ۵ تن از همکاران راهداری زنجانرود در حین خدمت در جنگ تحمیلی سوم؛

شهادت در ایستگاه خدمت

راهداری زنجان در سکوت سنگین ظهر زمستان، آنجا که جاده‌های زنجانرود در انتظار دستان پینه‌بسته راهداران بود، ناگهان عقربه‌های ساعت بر روی ۱۲:۴۰ دقیقه متوقف شد. این گزارش، روایتی است از زبان رضا اشرفی، نگهبان مجموعه راهداری و حمل و نقل جاده‌ای زنجانرود که شاهد لحظه به لحظه عروج ۵ تن ازهمکارانش بود، همکارانی که برای امنیت سفرهای نوروزی مردم، جان خود را وثیقه گذاشتند.

خورشید بی رمق زمستان، پهنه اداره راهداری زنجان‌رود را روشن کرده بود، اما سرمای گزنده هنوز حکایت از نبرد نابرابر با برف داشت.

۲۲ اسفند ۱۴۰۴ساعت، ۱۲:۴۰ دقیقه را نشان می‌داد که خلیل علیمردانی، با آن سیبیل‌های درهم‌تنیده که گویی شناسنامه معرفت و مردانگی‌اش بود، کارت ورود و خروجش را زد. پشت سر او، محمد حسین رحیمی و محمد احمدی وارد شدند. احمدی، همان جوان سرسنگین و باوقاری که ادبش در تمام اداره زبانزد بود. با متانتی خاص و احترامی که در تک‌تک کلماتش بود سلامی رسا داد و گذشت.

جبار حسنی با آن چشمان رنگی که دریایی از مظلومیت در آن‌ها موج می‌زد، آرام به سمت سوله نمک رفت. حسین عسگرلو هم که خستگی برف‌روبی شب گذشته هنوز در تنش بود، لحظه‌ای در مقابل چشمان من در نگهبانی مکث کرد، انگشتش را برای ثبت ورود روی سیستم گذاشت و بدون کلامی راهی سوله شد تا آسفالت سرد را برای ترمیم چاله‌های جاده زنجان-تبریز مهیا کنند.

در آن لحظات، تمام فکر و ذکر من در اتاق نگهبانی، پیگیری کپسول‌های گاز برای همکاران راهدارخانه عدل بود. تلفن پشت تلفن، در تکاپو بودم که ناگهان، دنیا با صدایی مهیب به لرزه درآمد. انفجار؛ قدرت موج چنان بود که گویی زمین زیر پایم دهان باز کرد. وقتی بهت‌زده سر بلند کردم، دیگر سقف نارنجی سوله نمک سر جایش نبود. آن سقف عظیم حالا تکه‌تکه روی زمین افتاده بود. غبار و دود راه نفسم را بست. فریادی لرزان از میان آوار به گوش می‌رسید که با ناله می‌گفت: می‌خواستی همه آدم‌ها رو بکشی؟!

به سمت ویرانه‌ها دویدم. صحنه‌ای که می‌دیدم باورکردنی نبود. یکی در گوشه‌ای با صورتی پوشیده از خون افتاده بود. آن یکی با فرق شکافته، از فرم موهایش شناختمش، چرا که دیگر سری برای شناسایی نداشت. آن یکی تا نیمه زیر خروارها آجر دفن شده بود و با جان‌کندن خودش را بیرون می‌کشید و در آن میان، جوان ناکامی را دیدم، موج‌زده اما مهربان، با نگاهی لبریز از صلابت که به پهنای آسمان دوخته شده بود نگاهی که خبر از پروازی ابدی می‌داد.

در آن هیاهوی آتش و خاک زوزه‌ی باد پایان زندگی را فریاد می‌زد، گویی باد هم می‌دانست که دیگر صدایی از این سوله بلند نخواهد شد، من میان خون و آتش بی‌اختیار می‌دویدم و تلخ می‌خندیدم، خنده‌ای از سر جنون و وحشت تماشای پرپر شدن عزیزانی که لحظه‌ای پیش سلامم گفته بودند.

دلت از این همه مظلومیت به درد می‌آید. اینجا در ایستگاه شهادت باید رو به آسمان راه بروی، این خاصیت جنگ است. وقتی جانت را برای خدمت می‌دهی زمین دیگر به چشمت نمی‌آید و نگاهت تنها به بی‌کرانه‌ها می‌ماند. آن روز زمستان زنجان‌رود، با خون راهداران فداکار، سرخ شد تا جاده‌های عید، بوی ایمنی بگیرند.